![]() |
![]() |
|
| خدای من آنقدر بزرگ است که در آغوش کوچکم جا می گیرد |
|
سلام دوستان این مدت شاید فکر کردین که نیستم ولی خب من هستم!اینجام...یعنی اینجا که نه...من دیگه هرگز چیزی اینجا نخواهم نوشت...هیچ وقت...عزیزترین کس من دوستون دارم.خیییییییییییییییییلی!همتونو...جدی میگم...هر چند می دونم که بعضیا!اگه اینا رو بخونن میگن:"مهسا باز تو با همه دخترخاله شدی؟!"خب چیکار کنم؟اینجوریاس دیگه...نمیشه دخترخاله نشم!!!من بازم بهتون سر می زنم...شاید گاهی تو کامنتام واستون شعری چیزی هم نوشتم.شما هم هر وقت واسم کامنتی چیزی بذارین من می خونم... همتون خوشبخت و خوشحال باشین...."الهام"الهی همیشه داد بزنی یوووووووووووهوووووووووو!!!!!!!!!!!!!!! آقا مجید اسطیری...ایشالا همیشه شعرات شاد باشه حجت خسروی عزیز،امیدوارم چشمای قهوه ایش همیشه با تو باشه فریبا بابک...حسین شکربیگی...جلیل صفربیگی...ایشالا صد سال از این شعرای باحال بنویسین...که واسه مامانم بخونم...سپیداشو متوجه نشه...رباعی هاشو دوست داشته باشه شبنمی جونمو هم که همیشه می بینم...با اون خنده هاش!!!چرا انقد می خندی داداش عرفان گلم...سفیدبخت شی ننه!مواظب کاکتوسات باش...راستی میگن نوازش و بوسه واسه رشد گیاها خیلی خوبه...تا می تونی نازش کن!!!!!!! آینه خانوم...آینه باشی ایشالا...الهی آمین! رضا محمدی هم که خیلی وقته این دور و برا پیداش نیس ولی ایشالا که اونم حالش خوب باشه... هکر جان...حالا دیدی کی همیشه برنده س؟اونقد سعی کردی وبلاگمو ول کنم نشد...دیدی عشق چه کارایی می تونه بکنه...؟؟؟!!1برو دنبالش پسر خوب(یا دختر خوب!)بگرد عزیزم پیداش می کنی... بقیه ی بچه ها هم...آیدا،مریمی،مامان سحر،وحید،مسعود،کاوه،پریا جون،عمو فرزاد...اینا هم که خب همیشه هستن...ولی بازم دیگه...حالا که گرم شدم بذار واسه اینام یه دعای خوشگل بکنم....خدایا همه ی این خواهر و برادرا و مامان و بابابزرگ و عموی منو انقد خوشبخت کن که من بهشون حسودیم بشه!!!!!!! خب دیگه...خداحافظ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 10:10 توسط مهسا امجدی |
|
|
این روزها در من حسی است
گنگ شبیه خدایی که روی گردنم می تپد و من نمی دانم کجاست؟ این روزها هر وقت ساعت را می بینم انگار کمی دورتر از دیر است و من هنوز یک دنیا دیوار دارم و رگ هایم را یک خستگی بی پایان هنوز درنشده فشار می آورد ... این روزها انگار چند بیت سخت در گلویم گیر کرده اند که هر چه توی سر کاغذها می زنم نمی شکنند این روزها برای کسی که غزل را از نان شب واجب تر می دارد این سپیدها همان حس اند تلخ گنگ عذاب آور... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 22:54 توسط مهسا امجدی |
|
|
هوایی می شوی
و من بوسه هایم را در هوا رها می کنم ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 22:10 توسط مهسا امجدی |
|
|
این زنگای اقتصاد چقد "الهام" بخشه!!!!هر چند الهاماتش مثل این پایینی (...) از آب درمیاد ولی تو این "قحطی غزل" همینم غنیمته دیگه (حالا گیر ندین که این سپیده نه غزل!!!!) بفرمایید:
سپید که می بافم همیشه اواسط ماه است و هلالی صورتت را رفته رفته گرد می شوم... سپید که می بافم سیم تلفن هی توی دستم... راه می رود و خود نویس ها هی روی ساق پایم.... راه می روند و تصویرت هی توی ذهنم... راه می رود و سیاه مشق هایم هی لابلای سپیدها... راه می روند و خسته هم نمی شوند...!!! و من هی سپید می بافم و بعد که خسته می شوم بطری های صدایت را خالی می نوشم و صورتی مست می شوم... سپید که می بافم چقدر پرت می شوی در من چقدر پلا می شوم در تو!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 21:57 توسط مهسا امجدی |
|
|
با پنجره ها نشسته بودم ، شب بود
شب بوی صدای دستهایت را داشت آن جاده که روی پای خود بند نبود یکریز صدای جای پایت را داشت چشم شب من ستاره هایش لبریز سجاده خیس چشم من باز شد و خیس غزلی شبیه چشم تو شدم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 19:58 توسط مهسا امجدی |
|
|
خدا کند که دست من شبیه آسمان شود
و آسمان روسری من خدایتان شود ... خدا کند که جانماز سبز لحظه های من پر از قنوت عاشقی دست هایمان شود که خوشه های مهر را صدایتان درو کند و گندمی موی این فرشته ها که نان شود شبی گرسنگی من ازعشق برطرف شود و... گیسوان من شبیه آن فرشتگان شود شبی که دعوتم کنید و سفره ی نگاهتان ضیافت ستاره را دوباره میزبان شود... برای خواندن تمام نغمه های فکرتان بعید نیست از تنم که شکل یک دهان شود... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 22:28 توسط مهسا امجدی |
|
|
...دانه های آبی رنگ
که از چشمهایم م ی چ ک ن د به نخ م ی ک ش ی ش ا ن و ذکر می گویی مرا ... ... و خدای "حکیم" را ببین که با یک دست،بازوی تو را می گیرد با دستی کمر مرا و باز به حرمت تقدس دستانت بر عاشقی مان سجده می کند ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 14:49 توسط مهسا امجدی |
|
|
در کوچه ی شعر جای پامان پیداست
جا پای تبسم خدامان پیداست ... دل لرزه ی ده ریشتری ما هم باز از زلزله های دست هامان پیداست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 21:43 توسط مهسا امجدی |
|
|
چشمهایت را که به چشمهایم می دوزی هزار هزار ستاره جرقه می زنند.... ... و در تاریخ ثبت می شویم ما: که دانستیم: دو دو تا ... هرگز چهارتا نیست!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 15:41 توسط مهسا امجدی |
|
|
اسمهامان،سحر،ستاره وسرو...عطر سیب و سماق می آید
" ماهی قرمز دلت " انگار بی صدا در اتاق می آید ... چون غزلهای گرم رازآلود می کشاند مرا به رویاها نه،نترس،حال من خوب است!خوب می دانم خودم زمستان است دست گلها جوانه می خواهد،خب مگر این دلیل کافی نیست؟ رعد وبرقی که می زند کاغذ بر قلم بوسه می نشاند ، بعد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 17:17 توسط مهسا امجدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
|
RSS
|